avril 13, 2008
ازتئوری تا خلق
شکل، لزوماً خلق نیست ، یعنی خلق ِشکل لزوماخلق ِ شعر نیست . بین ِ شکل و خلق، یک پل هست . یک پاساژ ظریف هست . که اگر از آن نگذری ، و یا گذشتن از آن را نیاموزی ، ندانی ، ونتوانی ، آن شکل، در تو خلق نمی شود. یعنی تولّدِ آن شکل ، تولّد ِیک خلق نمی شود ( نیست ) . گذر ِاز این پل، تئوری بردار نیست .
در عبور از نور ، در گذر ازصدا و رنگ ، بسیار می شود گفت، یا نوشت . امّا ،
این هر سه ، وقتی بهم می رسند و در هم می گریزند، یا می رَمانند یا مسحور می کنند. چه برَمانند و چه مسحورت کنند در هر دو صورت شاعر حادثه هائی را تجربه کرده است که زیر حکومتِ اصل ها و انضباط های تئوریک نبوده است . ویا نمی تواند باشد . آن اصل ها و انضباط ها را هم ، بر عکس ، همان حادثه ها می زایند. ویا محکوم می کنند.
تمام قرن بیستم ما به همین گذشت که رنگ هائی در حرکت باصدا ، و یا صداهائی در گریز با نور ، خود را به شعر برسانند، وشعر مي خواست خود را به جادوی وازه هابرساند. و واژه ها هم جادویشان را در رَحِمِ حرکت می جستند: ،پلی و پاساژی برای خلق.
رنگ ها ریتم می خواستند وریتم ها رنگ ، و وازه ها این هر دو را. و اینهمه را کی به آنها می داد؟ اینهمه را به آنها حرکت می داد ، و یا حرکت به آنها می داد. و شعر، شعر حرکت می شد . یعنی حضور رنگ ، ریتم و صدا در هنرِ واژه ها ، شعر را شعرِ حرکت می کرد . و حرکت، طی فاصله بود . در زمان و در مکان، عبور از اسپاسمان بود، و ترک ِ واقعيت . :
آه ، شاعر! ازباران مگو، بباران !
(ازميان يادداشت ها)


