novembre 30, 2007
سیروس آتابای
سیروس آتابای چهره ای بزرگ در شعر آلمان
از شاعران ِصدر جنبش حجم
Cyrus ATABAY une des figures majeures de la pésie allemande, poète passionné par
la Poésie de volume (Espacementalisme)
در دهمین سالگرد مرگ سیروس آتابای، نشریۀ بین المللی شعر و ادب " نوشتا " ، در شمارۀ 5 خود یاد اورا گرامی داشته است، در این گرامیداشت شعر هائی از او به ترجمۀ رامین ایزدی آمده است
: با نقل قول هائی از یداله رویائی که در آن می خوانیم
به نقل از کتاب " عبارت از چیست " (از سکوی سرخ 2) : "... شاهزادۀ تنگدستی بود که با مناعت زندگی می کرد ودر مناعت هم مرد.
از شاعران بر جسته و معتبر زبان آلمانی ، دوستِ سال های چهل و پنجاهِ من ، دوستِ بیشتر شاعران شعر حجم ، که خودش هم از امضا کنندگان بیانیه و از بنیان گذاران این جنبش بود .
سیروس چند سال پیش وقتی که در آلمان می مرد ، مرگ او مو قعیتی شد تا آثار او به خیلی زبان های دیگر تر جمه شود . هم شعرش مثل کتاب" روزنوشت های پروسپرو" وهم بعضی از کارها و نوشته های نثری اش ، ازجمله به زبان فرانسه ، و به ترجمۀ ژان-ایو ماسون که خود شاعری در میان شاعران معاصر فرانسه است.
روحش شاد، همیشه طنزی ظریف در حرفهایش بود ، در یکی از یادداشت هایش خواندم که گوتفرید بن که یکی از شاعران بزرگ آلمانی است، در سال 1954 ، بعد از سخنرانی اش در بارۀ "پیری مشکل هنرمندان" ، سیروس را به کافۀ ارزانی دعوت می کند ودر آنجا خیلی صریح و ساده به سیروس گفته بود که ایرانی هائی ایرانی هائی که من شناختم همه دِژِنره ، (از اصالت افتاده و بی ریشه) )dégénéré(بودند .
این جمله ای بود که گوتفرید بن به سیروس گفته بود . باهم رفیق و آشنا بودند . و سیروس در جواب گفته بود که درست می فرمائید، چون پدر من هم که شوالیۀ دلیری بود حالا تریاک می کشد و کاری با کار کسی ندارد.
این جمله از نوع طنز هائی است که مخصوص سیروس آتابای بود. ولی او پدرش را خیلی دوست داشت ، یعنی تنها کسی را هم که دوست داشت پدرش بود. خودش هم محبوب پدرش بود. (البته این توضیح را هم بدهم که گفتم شاهزادۀ تنگدستی بود، سیروس آتابای نوۀ رضاشاه بود و پدرش از چهره های آشنا و معروف دربار پهلوی بود. مسئول اسب های سلطنتی بود، که در اصطلاخات و القاب درباری عنوان خاصی دارد ، که یادم نیست). اینکه او حالا در چهرۀ پدرش شوالیه ای را می بیند که تریاک می کشد، وآرام است وکاری با کار کسی ندارد، که در زندگی واقعی اش هم همینطور بوده، این برای سیروس جالب بود، اما این طنزی هم که در این حرف او نهفته است یاد سیروس را در این مطلبی که بر سر آن هستیم برایم زنده کرد .
سیروس آتابای فقدانی در شعر
اما اینکه حالا واقعا مرگش در همه جا به صبرو سکوت کذشت و کسی از آن حرفی نزد جز در آلمان، که این خودش از تاسف های روزگار ماست، اینکه در اینجا هم مرگ شاعر است که باعث می شود که شعرهای او و نوشته های اورا یه زبان های دیگر ببرند.یعنی باید منتظر مرگ بود تا شعر ها ونوشته های کسی از زبانی به زبانی برگردد. به هرحال این را باید گفت
که شعر آلمان با مرگ سیروس آتابای یکی از چهره های معتبر خودرا از دست داد. و حتی برای جنبش شعر حجم هم باید بگویم که ضایعه ای بود مرگش .
من یکی از شعر های سیروس راکه از آن زمان، سالهای چهل، در ذهن من مانده و از کار های حجمی اوست، برایت می خوانم، یادم نمانده تماما، ولی این تکه اش برایم جالب بود که می گوید :
بر چهرۀ تو روزگار
سالکی به جا گذاشت
و صورت تورا
وزن شکوفه ای دگر گون کرد
خودش هم در آن زمان اولین کسی بود، ویا تنها کسی بود، که شعر معاصرفارسی را یه زبان آلمانی ترجمه کرد، ودر زبان آلمانی ارائه داد، این تنها آنتولوژی که از شعر معاصر ما درآلمان هست، و یا لااقل درآنزمان بود . ترجمۀ معتبری است..."چند شعر از مجموعۀ "یادداشت های پروسپرو
به ترجمۀ رامین ایزدی
(1)
بیش از پیش
پرسه را دوست دارم
پرسه از میان کوهستان هایت
پرسه های کم کم، بی اجبار
و رویای حادثه جویی هایم را می پرورانم
در شیارها و شکاف های
فضای بی جاده ات.
(3)
در کاروان سرایی متروک
حیات من آغاز شد
در اجرای فرمانی
فرمان عفو
بیان ناپذیر
در من آن نیروی فرشته ای نبود
که حیاتی زاهدانه می طلبد
پس آن راه شاهانه کشف ام نشد
ناچار به هم نشینی ِگل های بیابان رفتم
و از آن پس خود را غباری یافتم
بر ریشه هایشان.
(4)
در ابتدا احساسات آمد
قطعه شعری مهلک
در شکل مسافری رهگذر
و بعد میزبانی
و سرانجام جابری
شهزاده ی وسوسه را
به حکم حقیقت
زندانی کردم
خواستم او را بکشم
اما به حرف آمد و گفت : مرااگربکشی
دنیائی ِتو می میرد
در تو دنیوی می میرد!
(7)
چه گونه است که روز دیدار
طعام ها خوش بوترند
چاشنی ئی هست
که نام اش تمناست
که به آن می زنیم
خریدنی نیست
تنها به کار کسی می آید که در سکوت
هنر ِکشف را می آموزد، هنر بازشناختن را
اما برای آن که در او دغدغه ای نیست
چاشنی ِبی حاصلی است.
(8)
حکمی که بر من رفته بود
به هیچ انگاشتم
نام ام را دیگر کردم
و آثارم را
و ترک کردم جائی را
که بخت رهایم کرده بود
گستاخانه بر هیزمی کوبیدم
که آتش در آن نمی گرفت
ناگهان شعله برخاست
و همه سو نور شد
10)
سروشی شاد از دیده گذشت
دوباره سمت را می شناسم
پرنده ها در راه شیری
به سمت ماهان می پرند




