![]() |
![]() |
|
| حَجم ِ شعر - شعر ِ حَجم |
|
تقدیر حماسه می کرد بات اگر بی بایی آب با من اما شور از شعور می ربود و شعر واژه می کرد * * * من، باشای باشیدن تو از استفهام من بودم تقلای بین له – شدن یا شدن، یا له، یا له اش شدن(به کسر لام) یا به فتح، له اش * * * با آب من تاریکم، من،حماسه ی سیاه و مدیترانه گشتم چرا که در مدیترانه سفر سیاه گشتم سیاح مدیترانه ی سیاه سیاه گشتم با من آب با و الف از الفبا بر می داشت و تای تلف بر سر * * * من طفیلی ذره های آب و در هرز روی هاش احراز مقام کردام آری سیاح مدیترانه ی گشتم سیاه مدیترانه! به رنگ چای دوید و نه چایچی شاعر واژه ی چایچی ام کرد که چای حرمت آب نگه می داشت و به سرخی تلخ کامش زهر دهانش زهرای زمستانش * * * رویای تو آب بود و من با بایی آب می شست شور شوریدن عرف، از شورانگی بات اگر آب تقدیر حماسه می کرد با من حدیث شر و بندگی، پاییز عصر تیرگی |
|
+ نوشته شده در
Wed 19 Sep 2007ساعت 16:53 توسط maziar fallahpoor |
|
|
bazi oghat
adami chzi ra ke hata fekresh barayash mahal ast ,chon parnadehey shans be rooye shanehas mineshinad va angah zoghzadeho masroor kari ra ke nabyd bokonad mikonad dalile einke ein matlab ra hamintor ba horoofe eng. neveshtam va forsate taype an ba horoofe parsi nabood hamin ast ke az dooste besyar khoobam bekhatere ranjeshe khateri ke az man bekhatere eshtebaham peyda kardehand va bedoone ejazeh namehyeshan ra nashr dadam ozrkhahi konam va ghol bedaham ke digar tekrar nakhahd shod |
|
+ نوشته شده در
Fri 14 Sep 2007ساعت 20:13 توسط maziar fallahpoor |
|
|
این نشانی من در سایت SAATCHI-gallery.co.uk است لطفاٌ نظرتان را با دادن ستاره در همان جا بگویید
http://www.saatchi-gallery.co.uk/showdown/index.php?showpic=71163 |
|
+ نوشته شده در
Thu 13 Sep 2007ساعت 17:13 توسط maziar fallahpoor |
|
|
به من می وزد.مشت من است که در هوای هـُو ،چون چشمانم را می بندم، از احتیاط خارج می شوم.من درَش ،و با من به دنیا آمد . وقتی دنیا به آمد ،بعد از مرگ من تولدَش ،مادرم بود .و آنوقت من َش با هم در تقلا کردیم ،تا نگاه بیرون .راستش را هنوز سعی مان است ،که بمیریم تا درباره ی ،اگر این موجود بمیرد،به نگاهم. ا َش از مرگ من زیاد من تشنه ی چون عقیده شد اما ما با همین جهان رفتیم و با همیم، قرار برگشتن.ا َش شکل آینه ،چیزی که روشن است می وزد می تواند از فکرها و نوعی مختل را بشکند آن هم با آن وزا َش! من در طول ِ طویل ِ خورشید گام می زدم،عرق های درشت شقیقه ،از هایم در کنار گوشها،هام پشت ابروها، می دویدند جلوتر از َش. در طول ِ طویل ِ خورشیدهاش ها ،چیزی را می کشتند .انگار داد زدم" سلاح خانه کجاست؟!" که آدم در مسیر خورشید را ،هاش ها،می کشیدند،ولی هی دورترهاش می شدند.همرامـَش چهار دست و پا به سوی پالا غش کرده از منت ِ من می کرد. گفتمـَش که اگر ادمه دهد ،به او لاجرم خفه ام می کند َش چون مادر در انتهای طول ِ طویل ِ خورشید می مادرید.دیگر نمی توانستمـَش !خب!به شوق طول ِ طویل ِ خورشید قدم زدن،کوبیدم! که به طرف در جهان شما بپیمایم قدم،شوم را،این طرف مادر ،می مادرید ،با هم شمع شدیم ،دم گرفتیم و جمع شدیم .فقط مثل زیر محکم کوبیدم را-ا َش ،مشکل از سیره ی گرم مادر،می مردید،بجای قلپ اون همه،شیره ی هاش شویم. |
|
+ نوشته شده در
Wed 12 Sep 2007ساعت 19:7 توسط maziar fallahpoor |
|
|
قلّتِ عمر را گر عدد هست عشقی هست هر جا عشق، قلّتْ به عمرِ عددِ نیست * * * و راه رفتم رفتم و رفتم را به دیواره های خدا در شانه های غربی رسیدم جذبشِ دورانی اش هر هفت یکبار میدان را عجین کسالت بود چون جمع می شد شناوران را مقصودِ عشق! * * * چرا که می رفتند رفتن را ضمانتی پرواز را به کامِ آخر (نِه)می شدند به هجای صریحِ آتش، سوگند، در دهانه های غربی بر شانۀ راست پوسیدم خدا را می رفتم را، انزوای نماز را، در دنج خونینش به غروب دوا می کردم را * * * من سالمم سکته می کردم را چرا که در ایوانِ هست سکته می کردم را نوش می کردیم ادای تجوید را سکسـِ کهْ می کردم را سکـْ تِهْ می کردم را در دوارۀ هست میانِ مکان از دایرۀ زبان سکانِ مکان سِکـْ تِمی کردم را من را هر پیچ زبان در دایرۀ زمان هست می کردم وفورِ عدد را ۸۵/۱۲/۱۰ |
|
+ نوشته شده در
Tue 11 Sep 2007ساعت 18:45 توسط maziar fallahpoor |
|
|
داد ای سپیدِ سَرم دستِ تکرار می کشی بر من شبدرکانِ پدر را وصول از گسل های زمینِ گَس ، به ثنا می نشینم . آری ، پدرِ پیر، هنوزْ می شوم ! فلسفۀ نیستْ معبرم ، کاهنِ ذهنِ زِ مَن ، آه ای سفیدِ زور ، سرم نمی رود از «چرا که هنوز!» به پشتِ سایۀ عدد ، عدّۀ ذهنِ مربعم - فریادِ گذشتگانِِ مانده ، در ربعِ سکونِ اربعات – کلماتِ مانده ، کلاماتِ افتاده به . *** متنِ من از غای سفیدِ کاغذ ، در مداومتِ قیام چون غیابتم (متنِ نمای چشم) باز کردم . قافِ قلم شدم ، لافِِ غلبه از چار کنجِ قلب ، در تای میانی ، سیاحِ عدد ، عددْ سایۀ هفتادوارۀ سَبح ، بر انعکاسِ بتوارگانِ منکثر،در شاخِ لاجورد. *** در عدّه نشسته ام! (چون در عدّۀ عدد نمی نشینم ، در اعدادِ عدّه نشسته ام) سر به زارِ شَبْهاتْ ای شبیه! مقر آمده از اعجازِ سایه گاهی ، در پیاپیِ ایَّتِ برفِ این متنِ در حدود، که در حدودِ اربعاتِ گُنج ، به ترتیبِ مربع ، در حدوثِ شدم. غلامِ بی تابِ حَضَر،ازتیغ پردۀ ضلعِ برش،« از غایِ تردید » را ،که مراسمِ انحدارِ دیدار در نقشخانۀ تصویرِ مِنْ ذهنِ از، به نقشه ، کمین نشسته ، در طولِ پادْگانۀ عدد ضلع خدا را تخدیر کرده ای. ۸۵/۱۱/۲۶
|
|
+ نوشته شده در
Tue 11 Sep 2007ساعت 18:39 توسط maziar fallahpoor |
|
|
همه اش بائیدنِ دیدن! آمالِ هشتگاهیِ بی او نفیِ خود در وجودیِ توِ تو یا نشستِ منِ او در همۀ منِ من ۸۶/۱/۴ |
|
+ نوشته شده در
Tue 11 Sep 2007ساعت 18:37 توسط maziar fallahpoor |
|
|
آشنایی با من ،افتاده ی من ،در طرفه ی غبار می شیشه ای! به دیدارت حروف یأس ،از عبارتِ سرت می یابم، آنگاه که خوانشی در حضور می خاهی؟! مرا زد و روا دار ، یا نه روا دار که اشکال از ساختهای متهورانه ی ما به از انعکاس دیدار نیست ما را به جز تقطیرمیوه، به هر گاهی ِ زبانی، در ماورایی زبانی که در بینایی تو و اگر باوری از سویی آنسوی،که شیشه کنی به اقتدار سبب ،بیان . اگر چه من خود جدا افتاده ام به سنگ فرش شما ،که مرا از عبور می مانم ،می دهی تا در غبار بگرویم،شیشه . مرا انعکاس ده، هر بار که بار می آیی تو دیگر دو دیگر خود می یابی ،چه می نالی آنگاه ِسبب های انعکاس بر می آید از عکس اقتدارت؟ رد ِ می آیی از هر آنچه نا آشنایی را به ذهنم، تمام.می آینه ام و پُردیداری در نام تو صاف می کنم،تو می یابم که مرا واژگون می کنم. ملک آنچه در من پیدا می کنی جز آنچه به می گویی ام،باشد، مرا حضور جز چرایی ها ،در میلاد سپیده دمی...،اما لنگه کَن ،کُن ،خروسک بدیمنی ام ،تا طلای بام نشکفته! باور به اعتدالم می کشد و باز اعتبارم می دهد . سه زبان می خواهی و نا آشنایی.سه زبان می گویی چرایی ها را در من می گذاری.سالهای خوابِ زبانم از آن بالاترک بر می آیی آنچه به دنیاست ای آینه ی آشفت،بجز تو در غبار این طرف ،در یادم نه حضوریست که به تو بگروم،نه غرقه ای که به شووم ـ مداری ،گذشته خیال کنم،هر بار که می خواهی ،هر چه از زبانم می خارد نا جزا اعتبار را آشنایی و هر چه که می افتد جز توافق افتادن است در آینده ی آینه . جز، انهدام متضمن های شفا دهنده که بر جای توفیق نمی کشد و توفیق نمی کشد. مگر آنچه اما نه! تو خودخواهی از اعتبار می کسرد.آنچه که تو از نشانه هات بر می آوری لفظی ست از فدیه ها که من اگر از کری،رضای تو می گویم. باشد تو پیش قراول و من ،قرار قرقاول بخت! که جز به کری رضا داده ام ،ای راضی به رضای کریم! ۲۰۰۷/۶/۹ ترکیه |
|
+ نوشته شده در
Fri 7 Sep 2007ساعت 21:43 توسط maziar fallahpoor |
|
|
در تکثیر من چیزی ، زیادی می شود (من منکسر،من تکثیر) در شک تکثیر چیزی چون خدای شکسته ،خدای آینه، که در تکه به وفور می رسند. و وفور مرگ تکه ها را تکثیه خدا می کنند. در آینه آسمان خدا انعکاس بی تاب را خرده خرده باز می دهد باز ادامه ی تابش، تکه های خدا را شناسه می شوند و در این تاب و باز بی خود می روم خدای من، در تکثیر خودم و خود را، وحدتی از خدا به غلیان درون آواز می دهم؛ تک تک تک تکه تکه ،تکه ها، تک تک تکه ها خدایی می شویم و شکل جهان از جهاز معده، تا جهان، تجهیز معده کند در حرکت راه چشمها در آن سوی پرده هیات خاکستر را جهان و در ناباروری جهان خاک را سایه ای از خاکستر، و جهان شناسا مرگ خاک را غبار تن در راه پس پرده ی غی رشته های آسمان را شک می شود من،روح ، شک ،می شوم من روح شوم و شک روح شوم و شک می شوم افتاده از تکثیر آسمان را رنگی از به چشمها تعدد حضور خود و در خود آی خویش می چینم از نو خدا را 24_7_85 وا ژه
|
|
+ نوشته شده در
Sun 2 Sep 2007ساعت 18:43 توسط maziar fallahpoor |
|
|
انستالیشن بر ارتفاع کلاغ در انبوهی از بایدها و نبایستی ها و کاستی ها برگزار شد که مصمم کرد و برگزارم کرد به ادامه دیدن از ارتفاع کلاغ؛
|
|
+ نوشته شده در
Fri 31 Aug 2007ساعت 19:50 توسط maziar fallahpoor |
|
|
پدر
ای رفتگار گذشت ایوب را الف ـ تای تحمل کوه را سفیدی ـ سر تو آموزی |
|
+ نوشته شده در
Tue 28 Aug 2007ساعت 21:40 توسط maziar fallahpoor |
|
|
|
+ نوشته شده در
Thu 23 Aug 2007ساعت 20:40 توسط maziar fallahpoor |
|
|
تقلیدِ صِرف بود صَرفِ هزینه های زیاد ، طولش راه بود و زیادِش طول ، راه به جایی نبرد به جایی که به کجا های سئوال می برد بردِ منفی بردِ ضعف رَ عدِ های نقش وعده های عشق شمد را برکشیدیم از برش کردیم ، برش نشستیم و تیره ماندیم تا سلسله رگان ، انقباض دیرینه را باز برکشند ، (تاجهای تجهیز ، معده کردند، تاجهان ، تجهیز معده کند ) عده ای می مردند، عده ای می ماندند ، عده ای به هم می ماندند و به هم می رفتند، بر پشت دستش نقض حکومتی بود ، سلطنتی سبز ، بر حصاری سیم سرد از انگشتش می رفت در رعد نازک دستانش پیچید مثل رسیدن جان از تن مثل رگ برگ جوان تنش (جواز تنشها ش ، در بردگی های معمول ) هویت تشنه اش مرا وعده داد و صبر کلام کرد صبر کردم تا بشینم نفسی تازه کنیم و دَم بگیریم دَم که باز آمد ، رنگهاش چشم دیگری علامت کرد علامت زر زرهای سیم گون زرهای زرد ، زرهای طلا ( طلایی آشفته ) که دیگر به الیاف کُهنَش نیاز نداشت نیاز به تنش، حرف اول شد (کاش . کاش که پرهام را در نمی آوردم) دستم را گرفت، او پرید پر زد دور شد اما من مانده بودم به رنگ افق نگاهش کردم ... اما نگاش ور تر آنطرف تر طرفهای ورا ورا های دور بسته بود دور... ، آنقدر دور که معصوم ماند. 7/2/83 |
|
+ نوشته شده در
Thu 23 Aug 2007ساعت 19:52 توسط maziar fallahpoor |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
دفتر های شعر ِ منتشر شده ی مازیار فلاح پور برگردان اشعار یک نقش رای در رای به نقش! حیاتی به حیاتی دیگر ... |
|
RSS
|